ترنم ترنم ، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

آروم جون مامان و بابا: ترنم

مهمونای ترنم

  دیر نوشت روز پنج شنبه 20 بهمن 90 و در شب میلاد حضرت محمد(ص)(که سالروز قمری عقد مامان و بابا هم هست) ترنم جون ما چند تا مهمون کوچولو داشت که همشون از خودش بزرگتر بودن.چند تا از دوستای دوران دانشجویی بابا که الان باهاشون رفت و آمد خانوادگی داریم که قراره به اونا  بگی عمو و به خانوماشون زن عمو با کوچولوهاشون اومدن خونمون.به مناسبت تولد شما خانوم گل برا شام دعوت بودن(بعد از 2 ماه و اندی).سوپ و پلو رو مامان درست کرد با سالاد و برا خورشتش هم بابایی از بیرون جوجه کباب و کوبیده گرفت.در کل شب خوب و متفاوتی بود کوچکترین عضو شما بودی با 2 ماه و 20 روز سن.خیلی خانوم بودی و جیکت در نیومد.با دقت تمام به همه و مخصوص...
9 اسفند 1390

هفته اول اسفند 90 به روایت تصویر(1)

سلام دخمل طلای خودم وقتی از خواب پا میشی اول یکم تو جات با عروسکت بازی میکنی(البته بهتره بگم کشتی میگیری) خوابت میومد و اذیت میکردی گذاشتم تو کالسکت تو هم یه وری شدی و همونجور مظلوم مظلوم مامانو نیگا میکنی انگار نه انگار قبلش خونه رو گذاشته بودی رو سرت با داد و هوار و گریه. گیره و دستبند جدید مبارگ جیگمل مامان   دیشب رفتیم خونه مامان بزرگ.مامان بزرگ برات یه ست 3 تیکه بنفش بهاره و عمو هم یه شلوار 6جیب سرمه ای برا عیدیت گرفتن.دستشون درد نکنه .پوشوندیمشون و ازت عکس هم گرفتیم ولی هم یه کوچولو نور عکسا خوب نیست و هم اینکه بقیه لباساتو میبینن و برا عید تکراری میشه خوب .برا همین بعد از تعطیلات عید برات یه عالمه عسک...
9 اسفند 1390

تکامل کارای قبلیت

سلام دخمل عسل مامان .دیگه حسابی شیطون بلا شدی مامان.تو خونه هر کی راه میره با چشات تا جایی که امکان داره تعقیبش میکنی.تا یه مانعی نیاد جلوی چشای قشنگت دست بردار نیستی.وقتی تو هال میشینی تو کریرت یا تو جات دراز کشیدی وقتی مامان یا بابا از جلوت رد شن به محض دیدنشون تند و تند دست و پا میزنی و سر و صدا راه میندازی تا بیان پیشت و باهات بازی کنن.چند روزی بینیت کیپ شده بود اولین بار که خواستم برات قطره بینی بریزم همش دست و پا میزدی و تقلا میکردی. اما دفعه های بعدش راحت و آروم اجازه دادی این کارو بکنم.انگار فهمیدی راه بینیت رو باز میکنه دوربین عکاسی رو خوب خوب میشناسی و تا میبینیش بهش خیره میشی.وقتی میگیرمت جلوی آینه لبخند میزنی و بعد شروع میکنی به...
6 اسفند 1390

آغاز ماه چهارم

سلام عزیز دل مامان .پایان 3 ماهگیت و ورودت به ماه چهارم از زندگیت مبارک دیروز بازم با  بابا رفتیم خرید البته این بار شما هم بردیم ترنم جونی.شما هم خانوم بودی و اذیت نکردی.12 ظهر رفتیم و 5:30 برگشتیم.البته رفتیم خونه مامان بزرگ.عمه جون هم اونجا بود و یه دستور جدید کیک یاد گرفته بود و وقتی فهمید امروز ماهگرد ترنم جونیشه اون کیکو به این مناسبت درست کرد.کیک دارچینی با موز عمه جون و مامان بزرگ دستتون درد نکنه توضیح اینکه از بس ماچت کردن و لپاتو کشیدن لپ قرمزی شدی عزیزم مثل ..... ...
30 بهمن 1390

طولانی ترین دوری از عشقم ترنم

سلام عزیز مامان .الهی مامان فدای سر تا پات .عزیز دلم دیروز  شما رو گذاشتیم خونه مامان بزرگ و با بابا رفتیم خرید.آخه هوا خیلی سرد بود و نمیشد شما رو برد.چند روزیه که یه کوچولو سرما خوردی گلم دیروز حدودا 7 عصر گذاشتیمت پیش مامان بزرگ تا حدود 11:30 -12 شب.موقع خداحافظی مامان گریش گرفت و خودشو به زور نگه داشت ولی یکم بعد تو ماشین گیره(گریه) کرد.همشم تو راه یاد تو می افتاد و به بابا میگفت.خلاصه بابارو ذله کرد .فکر کنم یه چند بار پرسیدم تو چطوری طاقت میاری سر کار؟ تموم طول راه رو از تو حرف زدیم.مستقیم یا غیر مستقیم موضوع ها به تو ختم میشدن جیگگگگگگگگگگگگگگگگگرم. اونجا هم همش فکر تو بودم.نفهمیدم کجارو گشتم -چی دیدم-چی پوشیدم-چی ...
28 بهمن 1390