ترنم ترنم ، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه سن داره

آروم جون مامان و بابا: ترنم

این چند روزی که نبودیم(اولین سفر ترنم در دنیای خاکی)

اول از همه بگم که الان که دارم این مطلبو مینویسم ترنم جونم بغلمه و داره شیر میخوره!   13 ام من(مامان ترنم)و مامانم(مامان جون ترنم)وترنم کوچولو با بابایی(بابای ترنم)که ساعت 3 از سر کار اومد فی الفور و بدون فوت وقت با ماشین خودمون راهی خونه مامان جون اینا تو تهران شدیم.تو راه دختر خوبی بودیو وقتی شیر میخوردی و سیر میشدی میخوابیدی.بالاخره به خاطر ترافیک دسته های عزاداری تو تهران ساعت 12 رسیدیم خونه و مامان جون بلافاصله تو رو برد حموم(حالا ساعت چنده؟12:30 شب).از فرداش هم دوست و فامیل و آشنا هر کس که خبردار شد ما اونجاییم برا دیدنمون اومدن.بابا هم دو روز دیگه یعنی ظهر عاشورا تنهایی(الهی دورش بگردم) برگشت خونمون.ادامه دارد...............
27 آذر 1390

تاریخ های مهم

   سه شنبه 1-٩-٩٠ که ترنم جونم به دنیا اومد همه میدونن گفتن نداره که با تولد مامان جون(مامان مامانش)یکی شد تا بعد از 40 و چند روز که مامان جونو نگه داشته بودیم پیشمون دلشو به دست بیاره و از زحماتش تشکر کنه چهارشنبه 2-9-90 که واکسن های بدو تولدتو(هپاتیت-سه گانه و قطره خوراکی فلج اطفال) تو بیمارستان زدن و مرخص شدیم آقاجون (بابای بابا) برا نوه گلش که تو باشی گوسفند قربونی کرد. 4-9-90 روز جمعه که شیر مامان اومد تا تو از گشنگی نجات پیدا کنی شنبه 5-9-90 که با عزیز جون(مامان بابا)و عمو کریم رفتی و از پاشنه پات خون گرفتن. یکشنبه 6-9-90 بابا شناسنامه برات گرفت. جمعه11-9-90 نافت افتاد. و بابا جون (بابای مامان) عکساتو دید. شنبه...
12 آذر 1390

7 روزگی(حکایت شیر)

سلام ترنم مامان. مامان فدات شه گل دخترم.تموم زندگی  مامان و بابا تویی دختر گلم.امروز 1 هفتت تموم شد عشق مامان.روز اول و دوم زندگیت حسابی گشنه بودی و همش سینه مامانو میک میزدی وقتی هم از اون خبری نبود دو تا دستای کوچولوی خوشملتو مشت میکردی و میذاشتی تو دهنت روز سوم چون هنوز شیر مامان نیومده بود و تو گشنه بودی حسابی گریه میکردی دختر گلم طوری که صدات گرفت و اشکای مامانو در آوردی.منم که راضی نمیشدم با قنداق سیرت کنن ولی آخرش دو تا مامان بزرگا کار خودشونو کردن و بهت آب قند دادن تو هم با اشتهای فراوون خوردی و ساکت شدی.خدا رو شکر جمعه بعدازظهر شیرم اومد و تو انگاری که از قحطی اومدی حسابی شیر خوردی و مامانو حسابی زخمی کردی.مامان ...
8 آذر 1390

درباره ما

من و همسرم  ٧ خرداد ٨٤ با هم آشنا شدیم.در تاریخ ١٣٨٥.١.٢٧ عقد کردیم و در روز ٢٦ تیر سال ٨٧ زندگی در زیر یک سقف را آغاز کردیم.اسفند ٨٩ از وجود یک فرشته در دلم باخبر شدیم. یک هدیه آسمانی از خدایمان که با وجودش خوشبختیمان کامل شد. در تاریخ ( 28هفته و 6 روز=90.6.5 )تصمیم گرفتم که برای نینی گلم که حالا میدونیم دختره و به احتمال 90 درصد اسمش ترنم خانم یه وبلاگ بسازم تا بعدها مراحل رشدش رو ببینه و از احساس مامان و باباش با خبر بشه.
6 آذر 1390

دلم تنگیده و گرفتست

سلام عزیز دلم. امروزم قصد نداری بیای پیشمون؟ خیلی دوس دارم امروز بیای . دوست دارم آبان ماهی باشی گل دخترم.آخه تو فامیلای نزدیک آبانی نداریم ولی 2 تا آذر ماهی داریم.فردا 1 آذر تولد مامان جونه (مامان خودم)و 6 ام آذر هم تولد عمو حامده (شوهر خاله شیوا).مامان جونی زود زود بیا پیشمون نمیدونی لحظه های انتظار چقدر دیر میگذرن.چقدر دلم میخواد بگیرمت تو بغلم و اون دست های کومچولوتو بگیرم و صد باره ببوسم. میدونی مامانی این یه ماهه آخر برام به اندازه تموم این 9 ماه دیر گذشته. آخه دکتر از همون شروع ماه نهم گفت هر لحظه ممکنه دردت بگیره و باید آماده باشی.بیچاره مامان جونم به محض شنیدن این موضوع باروبندیلش رو جمع کرد و اومد پیشمون الان بیشتر از یه ماهه ...
30 آبان 1390

پایان هفته 41 و تشکر از ...

سلام به ترنم خونسرد و ناز دار خودم. دختر گلم امروز ٤١ هفته تمومه که تو دل مامان جا خوش کردی. هر روز سیلی از تلفن هاست که به سمت ما روونه و مامان در جواب همشون میگه که این گل دخمل ما نازش زیاده و فکر کنم قراره ٤٢ هفته تموم بمونه تو دل مامانش ولی راستشو بخوای حسابی حوصلش سر رفته. این آخریا خیلی زودرنج و حساس شده و زودی گریش میگیره و حسابی بابایی رو اذیت میکنه بابایی جون م با نهایت حوصله نازمو میکشه .میدونم خیلی اذیتش میکنم و همین جا ازش تشکر میکنم به خاطر همه خوبیها و صبوریش ازش ممنونم مامان جونم که الان دقیقا یه ماهه که اومده پیشمون و منتظره تو بیای ولی... حسابی حوصلش سر رفته ولی برا اینکه حوصله من بیشتر سر نره دم نمیزنه و با صبوری از من د...
28 آبان 1390