ترنم ترنم ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره

آروم جون مامان و بابا: ترنم

اولین پست عکس در سال 91

این سفره هفت سین خونه مامان جون که با هر آنچه در منزل مهیا بود درستش کردیم عاشق این موهای پریشونتم مامان و این چشای شیطون بلات وقتی خیره میشی تو چشای مامان  اینم جوجوی من بعد از خوردن شربت با هزار ترفند این جا عسلم داره آهنگ گوش میده تا خوابش ببره تو این عکس عزیزترینم لباساشو پوشیده تا بشینه پای اولین 7 سین عمرش اینم اولین گوشواره هایی که زینت گوشای کومچول ترنم جون شدن ترنم جون به تنگ ماهی ها هم رحم نکردی و داری با لثه های بی دندونت گاز میزنی لبه های تنگ رو ترنم و جعبه کادویی اهدایی خاله جونش در عید 91 دامن تکی کادویی خاله جون.تاب دامن که هدیه دادن یه کوچولو هنوز بزرگه بعدا میپوشم بب...
10 فروردين 1391

الان چی کارا میکنی؟

سلام عزیز دل مامان دختر گلم یه کمی بهتر شدی و دیگه سرفه هات مثل قبل نیست.البته فقط یه کمی .خدا رو شکر حوصلت خیلی بهتر شده و دیگه دست از بهونه گیری برداشتی و برگشتی به روال سابق.مامان جون الان اومدم عکسارو بریزم تو سیستم و برات بذارم که دیدم ویروس رفته تو دوربین ترسیدم پاک کنم و عکسا هم بپرن و زحماتمون هدر بره برا همین باید صبر کنم بابا بیاد تا ببینیم میتونیم عکسارو نجات بدیم یا نه فعلا تو این پست از کارات میگم تا پست بعدی انشالله با عکسات آپ کنم. جونم برات بگه: اول اینو بگم در روز 26 اسفند 90 وقتی بغل مامان جون بودی اونقدر کمرتو سمت جلو خم کردی تا سرت به پات رسید و سرانجام شصت پاتو مکیدی روز یکشنبه 12 ظهر از روز 28 اسفند 90 مامان جون ...
8 فروردين 1391

آغاز 5 ماهگی

سلام سلام ما اومدیم سلام ترنم جونی و همه دوست جونیا که برامون پیام گذاشتین و لطف داشتین بهمون سال نو همگی مبارک . با تاخیر: ترنم عزیزم ورودت به ماه پنجم از زندگیت مبارک اولین بهار عمرت مبارک ما روز جمعه ٤ فروردین 8 شب رسیدیم خونمون.شنبه خونه مادر شوهری بودیم و امروزم شوهری مرخصی گرفت و رفتیم به اقوام سر زدیم. ترنم جونیم از بابایی سرماخوردگی گرفتی و بدجور گلو و گوش ات چرک کرده اصلا حوصله نداری و دیگه برا مامان بابا نمیخندی.انقده غصه ام. انشالله زود زود خوب شی.وقت واکسنته ولی چون مریضی باید بمونه برا بعد.دختر گلم زود خوب شو.مامان خیلی غصه داره وقتی میبینه دسته گلش حال و حوصله نداره. خاطرات و عکس...
7 فروردين 1391

پیشاپیش سال نو مبارک

سلام دوست جونیای گلم و مامانای مهربون ما اگه خدا بخواد امروز ظهر پنج شنبه عازم تهرانیم.داریم میریم تا برا سال تحویل پیش مامان و بابام باشیم.خیلی خوشحالم بعد از 3 ماه میبینمشون و اونا هم ترنم جونیو آخرین بار تو 23 روزگیش دیدن.فکر کنین از اون موقع تا حالا دخملیم ماشالله کلی بزرگ شده و کارای جدید یاد گرفته. مامانیم این مدت نیومد بهمون سر بزنه چون میگفت اومدنش راحته ولی دل کندن از جوجویی سخته.بازم الان چون ندیدمش امیدوارم که میاین و میبینمش.(الهی فدای اون دل مهربونتون مامان و بابای گلم و همچنین آجی و داداشی جونیم )دوستای گلم فکر کنم تا 5 اونجا باشیم.سعی میکنم این مدت هم آپ کنم اما اگه نشد بعد از اینکه برگشتیم خونمون قول میدم براتون بتع...
25 اسفند 1390

شیطنت هات

امروز دقیقا 3 ماه و 20 روزته عسلکم.میخوام از کارات بگم: وقتی میخوام پوشکتو عوض کنم رو تشک تعویضت چه اداها که در نمیاری.از چرخش 180 درجه بگیر تا به پهلوی راست چرخیدن و دست و پا زده های مکرر و اینکه وقتی پاهات لختن بلافاصله دستاتو میذاری رو زانوهات که فکر کنم تمرینیه برا اینکه بعدها بتونی شصت پاتو بگیری. عاشق اون نگاهای شیطونتم وقتی خیره میشی تو چشم مامان و بعدش شروع شیطنت ها و دست و پا زدن و .......... دستای خوشگل تپلیت رو مشت میکنی و تا حلق میکنی تو دهنت طوری که سرفت میگیره ولی بازم دستاتو از دهنت در نمیاری تازه وقتی مامان دستاتو از دهنت میاره بیرون و دستاتو میگیره تو دستاش اینبار دستای مامانم میبری به سمت دهنت.ماشالله زورتم که زیاد...
21 اسفند 1390

اظهار وجود

سلام جیگر طلای مامان .سال گذشته در چنین روزی(19-12-89) از بودنت باخبر شدم و دنیای زیبای دو نفره من و بابایی وارد مرحله جدیدی شد.بهترین روزهای عمرم رو توی بارداریم تجربه کردم و با تو بهترینم.خدا رو شکر که امسال و الان سالم و شیطون در آغوشمی آروم جونم.دنیامی عسل- دنیا. دیروز روز جهانی زن بود.پس: روز جهانی زن بر تمام مادران و همسران و بانوان ایران زمین مبارک. آرزومند آرزوهای زیبایتان هستم. امروز روز کودک و رسانه: روزتان مبارک نوگلان ایران زمین. ...
19 اسفند 1390

اولین مهمونی که 2 تایی رفتیم

سلام دختر ماه خودم دیروز(3شنبه) من و شما برا اولین بار دوتایی و بدون بابایی رفتیم مهمونی.قرار بود بعد از ظهر بریم اما روز قبلش برا عصر جای دیگه دعوت شدم.برا همینم مهمونی اولی رو موکول کردیم به صبح.برا همینم شب قبلش شما عسل خانومو بردم حموم.مهمونی صبح خونه دوست جونم هانیه دعوت بودیم یه نینی پسر به اسم محمد صدرا به دنیا آورده (27-11-90)برا اینکه تنها باشیم ما رو جدا دعوت کرده بود.از خودمون بگم مامانی.صبح 7:30 بیدار شدی و یکم بازی و جیغ و داد و صحبت تا ساعت شد 8:30 بعدش تعویض جات و شیر تا 9:30 که بالاخره خوابیدی.قرار بود 11 بریم.تو این مدتی که خواب بودی یه دستی به سر و روی خودم کشیدم و آماده شدم.10:30 هم لباسای شمارو تنت کردم و در این اثنا بیدا...
17 اسفند 1390