ترنم ترنم ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

آروم جون مامان و بابا: ترنم

خواب ناز

پست جدیدم(شنبه 15 بهمن)پایین همین پسته بالاخره تونستم از خندت تو خواب عکس بگیرم. موفق به شکار لحظه ها شدم .به خودم تبریک میگم بدون شرح!(هر گونه برداشت آزاد است)   پاورقی:بهمن 90 (2 تا 3 ماهگی) ...
14 بهمن 1390

ترنم و توپ رنگارنگش(تصویری)

سلام عسل خانوم .نفس مامان .دخترم هر چی میدم دستت شروع میکنی به خوردن.وقتی هم اونو از دستت میگیرم دستتو تمام و کمال میکنی تو دهنت اونم که میندازم پایین.شروع میکنی لب پایینتو میک زدن. دیگه این مدلیشو ندیده بودیم که چشممون به جمال شما روشن شد.امروز(جمعه)م بابا رفته سر کار.موقع رفتن دلش نمیومد بره و کلی بوست کرد تو خواب.دلش نمیومد بدون دیدن چشات بره.که آخر سر مامان بابا رو .تا اینکه گذاشت و رفت. آخه تازه شیرتو خورده بودی و خوابیده بودی.7:30 صبح یعنی چه مزه ایه؟مامانم اجازه میده بخورمش؟یه نگاه به مامان که دلش به رحم بیاد ما که از مزش هنوز چیزی نفهمیدیم پس همچنان به مامان نگاه بندازیم تا دلشو بدست بیاریم نه.مثل اینکه حواسش به دوربین...
14 بهمن 1390

ماجرای ترنم کوچولو و کتاب کوچکش(بهمن 90)

سلام فرشته کوچولوی مامان .اصلا باورم نمیشد بتونی خودت کتابتو باز کنی و ورق بزنی.بازم مامان و متعجب کردی و حیرون شیطون بلای من عکسا در ادامه........... اینجا که مامان داره کتاب آشنایی با حیوانات رو نشونت میده و تو هم با دقت نگاه میکنی هیچ.اما در ادامه یه کتاب با اندازه جیبی دادم دستت که تو متعجبم کردی بلاچه خانوم.     ...
13 بهمن 1390

عشقمی

عزیزکم یه 1 هفته 10 روزی میشه که موقع خواب با اون دستای کوچولوت لبه لحافتو میگیری و می خوابی(انقدر دوست دارم این صحنه رو.کلی قربون صدقت میرم). خلاصه دستتو میخوای به جایی قلاب کنی.دیشب خونه مامان بزرگ بودیم بغل عمو که بودی و داشتی اطرافو بادقت نگاه میکردی یقه بلیز عمو رو آنچنان محکم گرفته بودی که یه چند سانتی پایین اومده بود. هر چی میدم دستت که باهاش بازی کنی یه راست میبری تو دهنت مثلا عروسک موشت که دو روز پیش دادم دستت تا باهاش بازی کنی(ازت عکس گرفتم بعد میذارم)دیگه اینکه عسلم مهمونی رفتن و مهمون  رو دوست داری.چون داری اطرافتو کشف میکنی و برات دیدن اطراف جالبه کلی لذت میبری از دیدن محیط و آدمای جدید.(از الان ددری شدی دختر -البته تقصیر ...
11 بهمن 1390

ارگ

قبلش صدای ارگت رو که در میاوردیم ذوق میکردی.اما الان میدونی که اگه با دستات فشار بیاری رو دکمه هاش صدا میده.برا همینم تا میذاریم جلوت شروع میکنی به کوبیدن دستای کوچولوت روی ارگت و وقتی صدا میده تو هم شروع میکنی به سر و صدا راه انداختن. راستی مامان 2 هفته ای هست که کتاب شعرتو برات میخونه و تو هم عکساشو با دقت نگاه میکنی و خیلی دوستشون داری(آموزش حیوانات اهلی با شعر ).شعر عروسک من هم خیلی دوست داری و هر چند دفعه که مامان برات میخونه بازم ذوق میکنی و میخندی. ...
8 بهمن 1390

ذوق

سلام ملوسک مامان .پنج شنبه (6 بهمن 90)ساعت 20:10 برا اولین بار با صدا ذوق کردی. اولش مامان تو آشپزخونه بود و شک داشت که ذوق زده ای یا بازم سکسکه و حرف زدن و صدا در آوردنت قاطی هم شدن!ولی وقتی دوباره و چند باره این کارو تکرار کردی مطمئن شدم که عزیزکم یه قدم دیگه از مراحل رشدشو پشت سر گذاشته.خدایا به خاطر این دخملک عزیزم شکرت میکنم.مامان و بابا بیصبرانه منتظر با صدا خندیدنتن عروسکم.روز به روز و لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر دوستت داریم گلکم.بهترین هارو برات آرزو میکنم. ...
8 بهمن 1390

عکس 2 تا 3 ماهگی

سلام به همگی. لباس دخملونه هامو پوشیدم و عکس انداختم.حسابی دختر خانوم شدم دیگه از همه خاله جونیا که میان و بهم سر میزنن و نظر میدن ممنونم و میبوسمشون. (عکسای٢ بهمن) این لباسو باباجونی(بابای مامان) از آنتالیا آوردن اینم دوست مامانم(خاله هانیه) برام گرفته اینم برام همکار بابا گرفته(از ایلدیر ترکیه) الهی مامان فدای این نگاهای خوشملت جیگر طلای مامان.خوردنی من ...
3 بهمن 1390