ترنم ترنم ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 27 روز سن داره

آروم جون مامان و بابا: ترنم

دختر قوی خودم

سلام. ماشالله به دختری ناز خودم که تونست به دردش فائق بیاد. مامان جون فکر کنم بهونه گیری هات هم به خاطر خواب آلود شدنت با قطره بود آخه هر وقت هم خوابت میومد و هم گشنت بود و نمیدونستی کدومشو بچسبی(مثل همه روزای پیش) کلافه میشدی و گریه ات می رفت هوا. دخملی دیروز که واکسنت رو زدی به تدریج اذیتات تا حدود 10 شب کم و کمتر شد تا اینکه ساعت 10 که به جای 10:30 قطره استامینوفنتو دادم و شیرتم که قبلش کامل خورده بودی خوابیدی تا ساعت 2 شب که بیدار شدی (من و بابایی فکر میکردیم خیلی اذیت کنی و نذاری شبو بخوابیم برا همینم چون خیلی خانوم بودی بابایی رو مجبور کردی نصفه شبی بره و برات اسپند دود کنه ) و شیرتو خوردی قطره ات هم دادم اینبار راحت خوابیدی...
2 بهمن 1390

واکسن 2 ماهگی

عزیز تر از جونم امروز رفتیم بهداشت برا چکاپ و واکسنت. وزن با لباس:5400 قد:58 دور سر :37 واکسن 2 ماهگی ساعت 10:19 صبح روز شنبه 1 بهمن 90 ساعت 10:30 اولین قطره استامینوفن(باید هر 4 ساعت و حداقل برای 48 ساعت بهت بدم) روز اول حوله خیس سرد و روز دوم حوله آب گرم (آخه انقدر ورجه وورجه میکنی نمیمونه یجا که) قبل از واکسن بیدار شدی و با دقت به اطرافت نگاه میکردی و ساکت بودی.موقع زدن واکسنت خودم پاهای کوشولوتو نگه داشتم.بعد از واکسن گریه های وحشتناکی کردی. مامان یکم سرتو آورد بالا نازت کرد و باهات حرف زد کمی آروم شدی که در همین اثنا قطره فلج اطفال رو ریختن تو دهنت. بعدش مامان کمی بغلت کرد که آروم شی بعد از اون لباساتو تنت کردیم و اومدیم ...
1 بهمن 1390

دلبری هات

سلام عزیز دل مامان.جگر گوشم.پاره تنم.عزیزتر از جونم.آروم جونم. روز به روز شیرین تر و خانوم تر میشی.بابا که هلاکته. چند روزیه چشای شیطونت کنجکاوتر شدن و با دقت بیشتری اطرافتو نگاه میکنی .وقتی من  یا بابا بغلت میکنیم و تو خونه میچرخونیمت اون چشای درشت بلات همه خونه رو میکاون.  از نگاه کردن به اطرافت کلی لذت میبری.وقتی از خواب بیدار میشی بعضی وقتا همین طوری آرومی و به اطرافت نگاه میکنی(البته اگه قبلش سیر شده باشی).وقتای با حوصلگیت بیشتر شده اگه احتیاجاتت برآورده شده باشه حدود 1 ساعتی میشه با بازی سرگرمت کرد.البته باید تو این مدت فقط با تو بود وگرنه حوصلت سر میره و شروع به گریه میکنی. بعضی وقتا شیر خوردنی به مامان خیره میشی و وق...
28 دی 1390

تخت خواب

سلام عزیزم .دیشب (26 دی)برا اولین بار شبو رو تخت خودت خوابیدی مامان. قبلش مجبور شده بودیم کوچ کنیم تو هال بخوابیم .دیروز بالاخره تخت تو رو آوردیم تو اتاق خوابمون و شبو همه رو تخت هامون خوابیدیم. ...
27 دی 1390

جغجغه

سلام گل دختر مامان. امروز بالاخره جغجغه تو گرفتی دستت و تونستی باهاش بازی کنی قبل از این هم امتحان کرده بودیم ولی فقط چند ثانیه تو دستت نگه میداشتی و زود مینداختیش اما امروز ساعت 17:45 موفق شدی حدود 3-4 دقیقه ای نگهش داری و تند و تند دست و پا میزدی.دیگه نمیدونم میدونستی وقتی تکون میخوری صداش در میاد یا نه. مامان همه تلاششو کرد تا یه عکس صاف ازت بندازه اما.... .از حدود 20 تا عکس تقریبا یکیشم نشد که دست و پا نزنی بعدشم که خواست ازت فیلم بگیره همین طور که دست و پا میزدی و صدای جغجغه رو در میاوردی زدی زیر گریه انقدر ورجه وورجه کردی گشنت شد دیگه اینم عکسات ...
24 دی 1390

اولین برف زمستانی

 سلام عزیز دلم الان که دارم این مطلب رو می نویسم تو خوابی و داره حسابی برف میباره.داشتم بهت شیر میدادم که بخوابی یهو چشم افتاد بیرون دیدم داره حسابی برف میباره.از صبح می اومد ولی ریز بودن و زودی آب میشدن.دیروز صبح هم اولین برف زمستون باریده بود ولی خیلی کم و زودی آب شدن.انگار صبح خیلی زود باریده بود وتا ما از خواب بیدار شیم(8 صبح) آب شده بود.رفتم و عکس گرفتم که برات میذارم.تو پاییز و چند روز قبل از اینکه به دنیا بیای هم برف اومده بود اما خوب این اولین برف تو زمستونه.انشالله سال دیگه این موقع بتونی راه بری و با هم بریم رو برفا قدم بزنیم و بازی کنیم.شایدم تونستی برف رو تلفظ کنی. خدا کنه عزیز مامان.صدات در اومد  اولش نق نقو گریه میکن...
23 دی 1390

1 تا 2 ماهگی

اینجا دخترم تازه از حموم صبحگاهی اومده و کیفش کوکه(19 دی 90 -9 صبح) عکسای ملوسکم وقتی سر حاله(که کم پیش میاد حدودا 1 ربع در هر 4 ساعت!) ادامه در     اولین کالسکه سواری عصر روز 5 شنبه 15 دی 90 در خانه! اینجا خوابالو بودی و پوشکت رو عوض کردم رفتم دستامو بشورم اومدم دیدم خوابی اینجا تازه از حموم اومدی شیرتم خوردی خوابالو بودی گذاشتمت تو کریرت که به کارام برسم و هر لحظه منتظر صدای گریت بودم اما اومدم و دیدم خوابت برده. مامان تو خواب داری چشم و چالتو در میاری امان از اون دستای شیطونت دخترم در حال تفکر   ...
20 دی 1390

50 روزگی

سلام عزیز دل مامان. 7 هفتگیت و ورودت به 50 امین روز از زندگیت مبارک. درست هفت هفته پیش حدودای ساعت 15:15 روز سه شنبه تو به این کره خاکی قدم گذاشتی هیچ وقت اون لحظه اولی که دیدمت و اولین بوسه رو رو پیشونیت گذاشتم و رو سینه ام گذاشتنت یادم نمیره.درست 1 دقیقه بعد از اینکه از خونه قبلی ات بیرون اومدی. واااااای که عجب لحظه ای بود. مامان روز به روز که بزرگتر میشی من و بابا رو بیشتر از قبل به خودت وابسته می کنی و عاشق.لحظه به لحظه بیشتر و بهتر وجود خدا رو حس می کنم چرا که خلقت رو در انسان تام کرده و دیدن لحظه به لحظه رشد تو نمودار این حقیقته. مامان روز به روز شیرین تر میشی و کارایی که میتونی بکنی بیشتر.دخترم ماشالله از همون روزی که به ...
20 دی 1390